عشق مامی ایلیا جونیعشق مامی ایلیا جونی، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 27 روز سن داره

عاشقانه آرام من و تو...

ما برگشتیم ♥

سلام به همه دوستای خوبم که باز هم مثل همیشه به من و پسرم لطف داشتن و در نبودمون بهمون سر زدن و برامون نظر گذاشتن  من و ایلیا جونم دو هفته پیش رفتیم رشت و سه شنبه 24 بهمن بابایی اومد دنبالمون و جمعه 28 بهمن بر گشتیم تهران   مثل همیشه خیلی بهمون خوش گذشت  از صبح هم که بیدار شدم دارم ساک خالی میکنم و وسیله جمع میکنم، که این قسمت مسافرت و اصلا دوست ندارم   الان که ایلیا خوابید منم از فرصت استفاده کردم و اومدم وب پسری رو آپ کنم  وقتی که رشت بودیم ایلیا رو بردم ارایشگاه مخصوص کودکان تا موهاش و کوتاه کنن، بر عکس تصورم که فکر میکردم گریه میکنه (دفعه قبل که بردمش ارایشگاه معمولی کلی گریه کرد)، گریه ک...
5 اسفند 1391

هوراااااااااااااااا خونه تکونیمون تموم شد :)

سلام قنده عسلم، میدونم تو این چند وقت که خونه تکونی داشتیم خیلی اذیت شدی چون مامی نمیتونست اونجوری که دوست داری و دلت میخواد بهت توجه کنه   البته بگم که بهت توجه میکردم ولی شما دوست داری که هروقت دلت خواست و اراده کردی من کنارت باشم مثلا شیر بخوری یا برات کتاب بخونم یا با هم بازی کنیم و بدوبدو کنیم که تو این چند وقت همیشه اینجوری نمیشد و یه وقتایی واقعا کار داشتم و نمیتونستم بر وقف مرادت باشم ولی خدارو شکر دیگه تموم شد    دیروز که شنبه بود حمید اقا (نظافت چی) ساعت 10 صبح اومد و عمه آزاده هم اومد کمکم (دستش واقعا درد نکنه)، زن عمو مهری ایلیا هم ساعت 11 بود که اومد و دید که من کار دارم ایلیا رو برد خونشون و تا عصر ایل...
9 بهمن 1391

این روزها...

سلام پسر نانازم دیروز که 2 بهمن بود سمسار اوردم و مبل و نهار خوری رو فروختم دیگه دلم و زده بود و سرویس خوابم میخواستم بدم بره که به توافق نرسیدیم  خونمون خالیه خالی شده ، چون فرش هارو هم دادم قالی شویی (البته امروز میارن)، تو هم که حسابی کیف میکنی و با ماشینت تو خونه میچرخی   دیروز که با عمه آزاده داشتیم با سمسار حرف میزدیم از رو ماشینت افتادی ولی خدارو شکر طوریت نشد، امروز هم دوباره از رو ماشینت افتادی و با سر خوردی زمین که پیشونیت یکم قرمز شد   البته رو فرش افتادی، یک ساعت بعدش تو آشپز خونه بودم یهو دیدم صدای جیغت میاد و سریع اومدم دیدم با کله رفتی تو یه جعبه خالی که گذاشته بودم وسایلای اضافه رو توش بریزم&nb...
3 بهمن 1391

ایلیای شیطون من♥

سلام شیطون بلای من، و سلام به همه دوستای خوبم ونی نی های نانازشون خیلی دوستتون دارم دیروز شنبه 1391/10/30 خونه تکونی عید و شروع کردم، یه آقایی رو واسه کمک آوردم چون دست تنها نمیتونستم همه کارهارو انجام بدم، دوتا اتاق خوابارو ریختیم بیرون و همه در و دیوارش و شست و تمیز کرد خواهر شوهرم آزاده هم بنده خدا از صبح اومد خونه ما کمکم کرد، خدا خیرش بده واقعا اگه نبود من نمیدونستم چه طوری باید اون همه ریخت و پاش و جمع کنم ازهمه سخت تر هم اتاق ایلیا بود چون تختش باید باز میشد و تک تک تمیز میشد و یه عالمه هم اسباب بازی و عروسک وایییییییییییییییییییییییییییییی و دوباره سر هم کردن تختش ایلیا هم تا ظهر خوب بود و خوشحال از اون همه ریخت ...
1 بهمن 1391

ایلیای بلای ما ♥

سلام به پسر نانازم و دوستای خوبمون که مثل همیشه بهمون سر میزنن و با نظرات لطفشون من و دلگرم میکنن  ایلیای ما خیلی بلا شده و دیگه همه کارهاشو خودش دوست داره انجام بده، مثلا خودش جوراباش و  کاپشنش و در میاره، به مامی تو کارا کمک میکنه   مثلا دستمال میکشه برام جارو میکشه (البته به روش خودش)  وقت غذا وسیله های کوچولو رو میدم بهش بذاره تو سفره   (آخه ما به خاطر ایلیا که راحت باشه فعلا رو زمین غذا میخوریم)، وقتی چیزی بریزه رو فرش چون قدش نمیرسه جارو شارژی بیاره سریع میره جارو برقی رو از تو اتاق هل میده و میاره بیرون تا تمیزش کنه   خلاصه مااااااااااااااااااااه شده و من هر روز بیشتر عاشقش میشم، عاشق...
26 دی 1391

انواع کلاه...

سلام به همه دوستای خوبم، دیروز رفته بودم برای تمدید گواهی نامه و معاینه چشم، تو راه برگشت یه کلاه دیدم که خیلی خوشم اومد و برای ایلیا خریدمش   یه کلاه هم خودم امسال براش بافتم که عکسش و میذارم وقتی بزرگ شد ببینه چه مامان هنرمندی داشته  خلاصه بگم که تصمیم گرفتم عکس همه کلاه هاش و براش بذارم یادگاری بمونه  این همون کلاهه که خیلی خوشم اومد، فکر کنم ببعی باشه   خودشم یه کلاه کوچولو رو سرشه و پشتشم دم داره  ..................................................................................................................... ...............................................................
11 دی 1391

عکس 18 ماهگی ایلیا ♥♥♥

یه سلام گرم گرم گرم به همه دوستای خوبم که مثل همیشه به من و ایلیا لطف داشتن و بهمون سر زدن و برامون نظر گذاشتن و جویای احوالمون شدن      ببخشید که دیر به دیر میام، اخه ایلیا نمیذاره پای کامپیوتر بشینم  و کلی وقتمو میگیره، الانم خوابه و من دارم تند تند مینویسم  ایلیای من الان دیگه برای خودش آقا شده و هر جا میریم همه عاشقش میشن    پسرم خیلی به حرفای ماما و بابا گوش میکنه و وقتی جایی میریم بدون اجازه به چیزی دست نمیزنه    عاشق کتابه وهر روز باید براش کتاب بخونم و اصلا به تلوزیون علاقه نداره، عاشق بیرون رفتنه و تا بهش میگیم ایلیا بریم بیرون سریع میره از تو کمدش کاپشن و کلاهش و میار...
26 آذر 1391